
هستي، دوستدار همه است. هستي نسبت به ما بي تفاوت نيست، اما اگر هم به ظاهر بي تفاوت مي نمايد به اين دليل است كه ما بي تفاوتيم. هستي، مي تواند فقط يك منعكس كننده باشد. هستي، آينه است: خودِ ما را بازمي تاباند. اگر به او فرياد كنيم،به ما فرياد مي كند. اگر برايش سرود سر دهيم، سرود به ما بازمي گردد. هرآنچه ما انجام مي دهيم،به هزاران طريق بازمي گردد. زيرا كه از ابعاد بي شماري به ما بازمي گردد؛ از تمامي جنبه ها و زواياي هستي.
هستي به ظاهر بي تفاوت به نظر مي رسد چون كه عشق در ما نيست. همين كه شما شروع كنيد به دوست داشتن، همه چيز- رودخانه،كوه،ستاره، جانوران،مردم – آنها هم عشق شان را ظاهر خواهند كرد. اگر عاشقانه با زندگي درگير شده و درآميزيد،همين كه با گرمي با هستي برخورد كنيد،هستي هم شما را در آغوش گرم خود خواهد فشرد...
هستي و طبيعت،همان است كه هست. همان است كه از ازل بوده. اين شماييد كه عوض شده ايد.
هستي و طبيعت به ما كمك مي كند كه بتوانيم خودمان را بهتر بشناسيم. اگر به روابط خود به عنوان آينه اي بنگريم كه دقيقا چهره خودمان را به ما نشان مي دهد پي مي بريم كه دروناً به كدام مساله بايد بپردازيم . آنگاه مي توانيم بيشتر خودمان را بشناسيم و كمتر دچار مشكلات شويم.
حالا بيشتر پي مي بريم كه جمله " طبيعت انعكاس درون ماست" چه معنايي دارد. بيشترين روابط ما (حتي بيشتر از روابطي كه با اطرافيانمان داريم)با طبيعت است. انسان ها به طبيعت زنده اند و از طريق طبيعت است كه
مي توانند زندگي و زنده بودن را تجربه كنند.
آيا شما مي توانيد درجه آگاهي خودتان را حدس بزنيد؟ تقريبا كاري نشدني است. انچه به انسان ها كمك مي كند تا رشد آگاهي را در خودشان محك بزنند، دريافت بازخورد است. مي توان با آنچه در بيرون انجام مي دهيم و به خودمان بازمي گردد، درون مان را بسنجيم. و خداوند يكي از بهترين محك ها را در اختيارمان قرار داده است:
" طبيعت"
در چنين فرآيندي قادريم از خودمان و ديگران ،بهتر مراقبت كنيم. درك كنيم كه موجوداتي نه صرفا مادي بلكه معنوي هستيم. به قالب بشري خود محدود نيستيم بلكه به يگانگي نامحدود كائنات متصليم.
هرگاه دريابيم كه همه روابط ما، انعكاس خودمانند و آنچه را بايد بياموزيم به ما نشان مي دهند و بياموزيم چگونه اين انعكاس ها را به كارگيريم، روابط ما ( به خصوص در اينجا با طبيعت) تبديل به يكي از قدرتمندترين راه هاي افزايش آگاهي مان مي شوند.
رابطه ما با طبيعت مي تواند به صورت مدام به ما نشان دهد كه دقيقا در كجاي فرآيند " پرورش جنبه هاي وجودي مان " قرار داريم.
مثلا اگر به راستي ما نسبت به خودمان متعهد نباشيم، نمي توانيم چنين تعهدي را نسبت به ديگران و آنچه در اطرافمان هست ابراز كنيم. چند نفر را ديده ايد كه نسبت به درختان ، حيوانات ،زندگي شان و .... احساس مسئوليت و تعهد كنند؟ يا حتي نگرانش شان باشند؟ اين موضوع نشان مي دهد كه ما نسبت به اصلي ترين موضوع زندگي مان بي تفاوتيم : يعني نسبت به خودمان!
ساده تر مي گوييم : خودخواهانه ترين حالتش اينست كه اين تعهد و مسئوليت نسبت به طبيعت و حيوانات را براي خودمان و ادامه بقايمان و بهتر شدن زندگي مان بخواهيم اما جالب اينجاست كه حتي تا اين حد نيز حاضر به پذيرفتن مسئوليت نيستيم. !!
ايده آل ترين حالتش هم اينست كه ما آنها را صرفا به خاطر خودشان و به دليل اين كه خدا آنها را آفريده دوست داشته باشيم و در صدد جبران تمام مشكلاتي باشيم كه تا به حال برايشان به وجود آورده ايم.
بسيار سخت است كه به درون مان نگاه كنيم تا ببينيم در آنجا چه مي گذرد به ويژه اگر از آن ناآگاه باشيم. به همين دليل اهميت دارد كه روابط خود را به صورت " انعكاس فرآيندهاي درون مان " ببينيم.
مثلا اگر رابطه خود را با طبيعت با اين ديد نگاه كنيم، مي تواند به يكي از ارزشمندترين سرچشمه هاي شفا و اموزش زندگي مان تبديل شود.
لازم است به ياد آوريم كه هريك از ما از طريق آگاهي فردي خود، واقعيت بيروني خود را مي آفرينيم و به شيوه اي كه آن را تجربه مي كنيم، شكل مي بخشيم. حتي اين رابطه سبب مي شود آن جنبه هايي از وجودمان را كه كم تر پرورش يافته اند، به شيوه اي آسان تر و بدون كشمكش بيدار كنيم. اين انعكاس قادر است آن بخش ها را تصديق كند.
در ارتباط با طبيعت مي توانيم به راحتي ببينيم چگونه به طرف طبيعت كشيده مي شويم، تا به ما الهام بخشد و بياموزد جنبه هاي تازه اي از وجودمان را پرورش بدهيم. تنها كاري كه بايد بكنيم اينست كه آگاهانه، آن بخش هاي وجودمان را كه انعكاس مي يابند كشف كرده و بياموزيم چگونه اصلاحش كنيم،تغييرش دهيم يا در زندگي مان نمايان سازيم.
اگر شهامت آن را داشته باشيم تا به نيروهاي جهان (اجتماعي،اقتصادی و ...)به صورت انعكاس نيروهايي بنگريم كه درون هريك از ما سرگرم كار است،به شيوه موثرتري مي توانيم نه تنها مسئوليت شفاي خود بلكه شفاي ديگران و سياره مان را هم بر عهده بگيريم.
همان طور كه هرگونه عدم تعادل در آگاهي فردي ما در روابط شخصي مان اثر مي گذارد، و در رويدادهاي زندگي مان منعكس مي شود،هرگونه عدم تعادل در آگاهي جمعي ما نيز در اجتماع و مملكت و همچنين رابطه ما با سياره مان (زمين)و كائنات انعكاس مي يابد.
توجه كنيد!
هريك از ما جزئي از آگاهي جمعي هستيم – يعني بر آگاهي جمعي تاثير مي گذاريم و از آن تاثير مي پذيريم- خودِ جهان تبديل به آينه اي مي شود تا به ما كمك كند خودمان را به طور واضح تر و روشن تري ببينيم و عميق تر بشناسيم. به عهده گرفتن مسئوليت نقشي كه در آفرينش جهان داريم،به معناي سرزنش خودمان براي وقايعي كه تاكنون رخ داده نيست. بديهي است كه هيچيك از ما به تنهايي (به عنوان يك فرد) نمي تواند بر مشكلات موجود د رجهان غلبه كند يا به خاطر آنها ملامت شود.
به جاي اين ها هريك از ما به عنوان موجودي معنوي – و يك روح متعال- برگزيده ايم تا در فرآيند شكوفنده و مجذوب كننده رشد و تكامل كه در اين سياره در حال وقوع است،نقشي حائز اهميت را ايفا كنيم. اين كار را به منظور رشد،پرورش و گسترش توانايي هايمان به انجام مي رسانيم زيرا هريك از ما استعداد ويژه اي دارد كه مورد نياز اين جهان است.
مشكلات روابط ما در وجود خودمان ريشه دارند. به همان نسبت ، رويدادهاي اجتماعي، سياسي و ... جهان مان نيز از عملكردهاي معنوي و ذهني آگاهي جمعي (مردم دنيا) ريشه مي گيرد كه هريك از ما جزئي از آنيم. هرچه نقش هاي بيروني متعادل تر شوند ،تعادل دروني مان نيز بيشتر مورد حمايت قرار مي گيرد. فرآيندهاي درو.ني و بيروني انعكاس يكديگرند و از هم حمايت مي كنند.
گاهي كشمكش هاي دروني انسان به شكلي شديد و غالبا مصيبت بار بر صحنه جهان به نمايش در مي آيد. با اين كه چنين رويدادهايي مي توانند بي اندازه دردناك و مخرب و وحشت زا باشند اما قادرند تحول هم ايجاد كنند . در واقع آگاهي جمعي در يكي از سطوح ،آن رويداد را ايجاد مي كند تا بيدارمان كند.
تخريب روزافزون طبيعت توسط انسان از اين دسته وقايع است. اينگونه اتفاقات، ناشي از جنبه هاي شفا نيافته آگاهي جمعي ماست . از ديدگاه انساني، كشتار وحشيانه حيوانات ، آزار دادن و شكنجه كردنشان ،نابودي جنگل ها و مراتع و ... رويدادهايي مهيب و هولناك اند و مطلقا فاقد هر معنا و مفهومي هستند.
تاثير چنين تجربه هايي چنان شديد است كه اگاهي جمعي ،ناگزير بايد براي تكامل خود گامي بلند بردارد. متاسفانه آنقدر عقب هستيم كه براي اين كه اين درس ها در آگاهي همه افراد رسوخ كند ،زمان زيادي لازم داريم. به همين دليل هم هست كه هنوز شاهد وقايع بيشمار و خوفناكي هستيم كه خودمان هم به خوبي مي دانيم ادامه آنها
مي تواند مرگ طبيعت – و به تبع آن ،همه ما را - را رقم زند.
براي رفع مشكلات متعددي كه با آنها مواجهيم و گريبانگيرمان شده مي توانيم از طريق اعمال اجتماعي،سياسي ، حقوقي و ساير فعاليت ها گام بلندي را برداريم اما اين ها فقط سطحي و مقطعي هستند . مادامي كه نتوانيم به عنوان يك " فرد" در منشاء اين مشكلات (يعني درون خودمان )با آنها مواجه شويم و در جهت شفايشان بكوشيم، هيچيك از اين مسائل نمي توانند راه حل هايي گسترده و ماندگار پيدا كنند. ريشه همه چيز در درون ماست. ما حتي در درون ذهن و روان خود مي توانيم ريشه هاي نژادپرستي ،هراس ها ، تعصب ها و ... پيدا كنیم.
اگر به راستي مي خواهيم از سلطه جويي بر ديگران بازايستيم،بايد بياموزيم چگونه با آن نيروهاي دروني كه سبب مي شوند نسبت به خودمان مستبد باشيم مواجه شويم.
اگر مي خواهيم از تخريب طبيعت جلوگيري كنيم ،حيوانات را همانند خودمان موجوداتي زنده و داراي روح و از مخلوقات خداوند به حساب آوريم و طبيعت را دوست داشته باشيم،بايد همه جنبه هاي وجودمان را دوست داشته،ارج نهيم و حرمت بداريم. در چنين جايگاهي مي توانيم كليد متحول ساختن كيفيت زندگي مان بر زمين را پيدا كنيم.
از ياد نبريم كه يكي از جدي ترين انعكاس هايي كه با آن مواجهيم، و لازم است آن را بررسي كنیم، شيوه اي است كه ما انسان ها طبيعت را مورد استثمار قرار مي دهيم و به نابودي مي كشانيم.
اين امر نمايانگر عدم اتصال عميق ما با جوهر معنوي خود و در نتيجه نمايانگر عدم آگاهي از رابطه مان با كل هستي است. عدم حساسيت ما و سوء استفاده هايمان از طبيعت نمايانگر نفي ِ طبيعت درون مان است.
بي توجهي حيرت انگيز ما به عواقب دراز مدت اعمال مان ،نشان مي دهد تا چه اندازه از آهنگ ها و چرخش هاي زندگي دور شده ايم.
وقتي به شفاي درون مان مي پردازيم و نيروهاي طبيعي مان را باز مي يابيم،خودبخود از نيروهاي جهان پيرامون مان آگاه تر و نسبت به انها حساس تر و با مسئوليت تر مي شويم. از طريق اتصال مجدد به اصل و سرچشمه وجودي مان و حرمت نهادن به آن است كه جانِ موجود در همه كس و همه چيز را در مي يابيم. و مي آموزيم همنوا با آن جان و هماهنگ و متوازن با سياره زمين و طبيعت زندگي كنيم.